شمارهٔ ۸۵ - سودای عشق
آفرین بر نام روح افزای عشقجان فدای آنکه شد دارای عشق
یک تجلی کرد عشق و در جهانهر کجا بینی بود غوغای عشق
عشق را جایی نباشد غیر دلدر دل عشاق، باشد جای عشق
عقل را دیگر نباشد جای زیستدر میان، هر کجا که آید پای عشق
تا صف محشر کجا آید به هوشهر که جامی خورد از مینای عشق
لشکر غم زد شبیخون بر سرمتادلم زد خیمه در صحرای عشق
عاشقا!گر طالب عشقی بزنغوطه ای در بحر گوهرزای عشق
«ترکی»از معشوق کی یابی مرادتا نباشد بر سرت سودای عشق