گنج

شمارهٔ ۸ - قامت رعنا

۹ بیت
ای رخت چون صبح عید و گیسویت چون شام یلدابوالعجب صبحی و شامی همچنان داری به یکجا
خوش بود گر بوسم آن رخسار همچون صبح عیدتو آن شب یلدای زلفت را ببویم تا به فردا
یک شب یلدا فزونش نیست در عالم به سالیوین عجب باشد که در یک ماه دیدم من دو یلدا
گر کسی خواهد که بیند آن دو یلدا را به یک مهگو بیا در چهره ام بنگر دو زلف عنبرآسا
چشم جادویت به غارت می برد از دست دینمخال هندویت دلم را میبرد از کف به یغما
نی به تنها من گرفتارم به دام چین زلفتهمچو من باشند در چین سر زلف تو تنها
گر تو با این قامت رعنا خرامی سوی بستانتا قیامت سرو، از رشک قدت ماند به یک جا
گفتی ام امروز و فردا میکنم از غم رهایتمن که مردم از غمت تا کی کنی امروز و فردا
مردمان گویند «ترکی» چشم پوش از روی خوبانکی تواند چشم خود پوشیدن از خورشید، حربا