گنج

شمارهٔ ۷ - خم زلف

۱۱ بیت
مکن ز شانه پریشان، کمند گیسو رابه دست باده مده زلف عنبرین بورا
از آن زمان که به چشم تو چشم بگشودماز این سپس نکنم یاد، چشم آهو را
به نیم غمزه دلم را دو چشم جادویتچنان گرفت که چنگال باز، تیهر را
به یک اشاره صف لشکر به هم شکنداگر اشاره کنی ترک چشم جادو را
خیال تیر زدن گر به ترک چشم تو نیستبرای چیست کشیده کمان ابرو را
به چشم مست تو از ابلهیست پنجه زدنکه راست طاقت این ترک سخت بازو را
تو گر ز عارض چون مه نقاب برداریخجل ز خویش کنی صدهزار مه رو را
قدت چو سرو، دو پستان چو میوهٔ لیموکسی به سرو ندیده است بار لیمو را
اگر به سیر چمن بی تو من روم چکنمکنار سبزه فضای چمن، لب جو را
سرم چو گوی و خم زلف توست چون چوگانخوش آن دمی که به چوگان زنی تو این گو را
به قتل «ترکی» مسکین چنین شتاب مکنکه هیچ کس نکشد طوطی سخن گو را