شمارهٔ ۷۵ - گوی سعادت
ای سرو قبا پوش من ای دلبر مهوش!تا کی کنی از شانه سر زلف مشوش
بر کشتن من تیر نگاهی، ز تو کافی ستبیهوده چرا؟ دست بری جانب ترکش
بی چشم خمارت چکنم باده گلرنگ؟بی شمع جمالت چکنم کاخ منقش؟
بر عارض چون آتش ات آن خال سیه فامچون تخم سپندی ست که افتاده در آتش
«ترکی» ز میان گوی سعادت برباییآید اگر از کوزه برون زر تو بی غش
من عاشق آن صف شکن قلعه گشایمکز بال ملک، روضهٔ او هست مفرش
داماد نبی شیر خدا آنکه، گه رزمبر خرمن کفار، زدی تیغ وی آتش