گنج

شمارهٔ ۷۶ - رخصت جلوس

۸ بیت
ساقی بده پیمانه‌ای از آن می مجوسزان پیشتر که طی شودم عمر، بر فسوس
زان سرخ باده‌ای که ز تاثیر رنگ اوگردد عقیق، گر بچکانی به سندروس
می ده که هر چه می‌نگرم غیر جام میدنیا و هر چه هست نیرزد به یک فُلُوس
نازم به پیر میکده کانجا به پای خُمجز باده‌خوار را ندهد رخصت جُلوس
دستم نمی‌رسد که ز بام سرای توآیم شبی به نزد تو از بهر پای بوس
بر عارضت خمیده سر زلف. گوییاسلطان زنگ، خم شده در پیش شاه روس
هرگه کنم نظاره به مژگان سر کجتیاد آیدم ز خنجر پهلو شکاف طوس
«ترکی» نه آن کسی است که پنهان خورد شرابساقی بده شراب، که نوشم علی الرُّؤس