گنج

شمارهٔ ۷۱ - محرم راز

۹ بیت
راز عشق تو با که گویم بازکه مرا جز تو نیست محرم راز
از تو گر جمله ناز هست و عتابنیست از من، به غیر عجز و نیاز
ای که بر رخش عزتی تو سوار!از بر ما بر این شتاب متاز
چند دایم به خویش پردازیچند روزی به حال ما پرداز
جان فدا سازمت به شکرانهکه ببینم به کام خویشت باز
هر چه روزم به هجر رفت به شامعمر کوته شد و امید دراز
دست از دامنت رها نکنمگر کنی صد هزار عشوه و ناز
این جفاها که می کنی تو به مننکند با کبوتری، شهباز
بخت آخر، نصیب «ترکی» کردیار دشمن نواز و دوست گداز