شمارهٔ ۷۰ - رایحهٔ مشک
شورچه شرابی ست که بر سر زده ای بازجامی مگر از بادهٔ اخگر زده ای باز
ساغر زده رسوا شود از خفتگی چشماز چشم تو پیداست که ساغر زده ای باز
جامی زده ای باز از آن آب چو آذربر جان من سوخته آذر زده ای باز
پیداست که داری سر خون ریزی عشاقزین دست که بر قبضهٔ خنجر زده ای باز
با کس اگرت نیست نگارا! سر کشتیپس چیست که دامن به کمر، بر زده ای باز
دیروز، ز هر روز، فزون می زده بودیامروز، ز دیروز، فزونتر زده ای باز
هر تیر جفایی که تو را بود به ترکشبر جان من خستهٔ مضطر زده ای باز
از باد صبا می شنوم رایحهٔ مشکیا شانه بر آن زلف چو عنبر زده ای باز
بوی سر زلفین تو یا بوی عبیر استیا روغنی از غالیه، بر سر زده ای باز
«ترکی» اگرت رام شد آن اهوی وحشیهشدار که خود را به غضنفر زده ای باز