گنج

شمارهٔ ۶۶ - مرغ موسیقار

۸ بیت
یار بی پرده شد سوی بازارشاد باشید یا الو الابصار
او به صد ناز می رود تنهادل خلق از پیش قطار، قطار
چشم مستش به خواب، شب تا صبحوز غمش، چشم عاشقان بیدار
من بیچاره از غمش شب و روزدر فغانم چو مرغ موسیقار
صید دل ها تمام در شهر استاو به صحرا همی رود به شکار
ای که با دوست همدمی شب و روز!تو چه دانی، عداوت اغیار
ترک عادت کجا کند دشمنتا نکوبی سرش به سنگ، چو مار
ترک چشمش عدوی «ترکی» شدزینهار از چنین عدو، زنهار