گنج

شمارهٔ ۶۵ - طفل اشک

۸ بیت
ای رخت چون صبح روشن، گیسویت چون شام تار!ای لبت آب حیات و، وی خطت مشک تتار!
عارضت ماهی ست گرمه را بود عناب لبقامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببار
چشم جادوی تو از سر، می رباید عقل و هوشخال هندوی تو از دل، می برد صبر و قرار
باغبان بیند اگر سرو قد رعنای توسرو ننشاند از این پس، در کنار جویبار
یک اشاره گر کنی، ز ابروی چون تیغ کجتکشته ها بینی زهر جانب، قطار اندر قطار
رخ نهان در پرده سازی، دل بری از دست خلقآه اگر بی پرده رخ بر خلق، سازی آشکار
در کنارم دایم از هجرت نشسته طفل اشککی چو طفل اشک، یکبارت ببینم در کنار
نی همین «ترکی» است در چین سر زلفت اسیرهمچو وی باشد اسیرچین زلفت صد هزار