گنج

شمارهٔ ۶۳ - قرص قمر

۹ بیت
آفتاب رویت ای قرص قمر!برد از دل تابم و، هوشم ز سر
یک نظر دیدم رخت را بی حجابواله و حیران شدم از یک نظر
عارضت ماهی بود، بر سر کلاهقامتت سروی بود، بسته کمر
گر ملک خوانم تو را الحق به جاستزآنکه این صورت نباشد با بشر
روی برتابی و، از من بگذریبینمت روزی اگر در رهگذر
الامان از تیر شستت الامانالحذر از چشم مستت الحذر
این نموده خانهٔ صبرم خرابوان نشسته بر دل من، تا به پر
هندوی خالت ز جادویی نمودخانهٔ عقل مرا زیر و زبر
«ترکیا» شعرت بسی شیرین بودخامه است این در کفت یا نیشکر