شمارهٔ ۶۲ - مژده وصل
ای صبا! نکهتی از شیراز بیارعرض حالی ببر و، راز دلی باز بیار
از من زار پیامی، سوی دلدار ببرنامه ای زان بت عاشق کش طناز بیار
مدعی تا نکند فهم، که در نامه چه بودمطلبش فهم کن و، نامهٔ سرباز بیار
در میان من و او سری و رازی ست نهانبی کم و بیش، همان سر و همان راز بیار
غزلی از من دل خسته به گوشش برسانسخنی از لب آن یار خوش آواز بیار
یکدم ای باد صبا! کن تو مسیحا نفسیمژدهٔ یار مرا از ره اعجاز بیار
نازنین یار من، ار ناز کند یا که نیازخبر ناز و نیازش، تو به صد ناز بیار
یار من سخت عزیز است تو خارش، مشمارپیش من نامه او را تو، به اعزاز بیار
مبتلای من اگر مژدهٔ وصلی به تو دادمژده اش بی خبر از مردم غماز بیار
تا به «ترکی» نبرد ظن کسی ای باد صبا!از بر دوست، پیامی غلط انداز بیار