گنج

شمارهٔ ۴۹ - یاقوت لب

۱۰ بیت
تا مَهِ روی تو از پرده عیان می‌گرددماه از شرم تو در ابر، نهان می‌گردد
به مشام از نفس باد رسد بوی عبیربه سر زلف تو چون باد، وزان می‌گردد
هست یاقوت لبت قوت روان و، دل منروز و شب در پیِ آن قوت روان می‌گردد
زنگیِ زلف تو بگشوده هنر سوی کمنددل من کرده اسیر و، پی جان می‌گردد
ترک چشم تو اگر راهزنی کارش نیستپس سبب چیست؟ که با تیر و کمان می‌گردد
خال در گوشهٔ ابروت، شده گوشه‌نشینحالیا در پی جایی به از آن می‌گردد
سختم آید عجب از لعل لب چون شکرتکه چنین شهد نصیب مگسان می‌گردد
من به فکر تو و، تو مانده به فکر دگرانچرخ پیوسته به کام دگران می‌گردد
از خیال رخ چون شمع تو هرشب تا صبحاشک گرمم به رخ زرد، روان می‌گردد
پیر شد «ترکی» از آن روز که رفتی ز برشگر بیایی به برش، باز جوان می‌گردد