شمارهٔ ۵۰ - لعل گهربار
آن یار دل آرا که بلای دل ما شدایا زکجا آمد و دیگر به کجا شد؟
خون شد دلم از حسرت یاقوت لبانشروزم چو شب از فرقت آن زلف دو تا شد
سیمین بدنش دیده ام از چاک گریباناز غصه مرا پیرهن صبر، قبا شد
ده بوسه طلب کردمش از لعل گهربارصد ناز و ادا کرد و،به یک بوسه رضا شد
ز نار سر زلفش، در این دم پیریانار میانم شد و الحق چه بجا شد
در عشق نگاری، به یم عاطفه «ترکی»رسوا شد و، شیدا شد و، انگشت نما شد