گنج

شمارهٔ ۴۶ - قامت دلجو

۸ بیت
ای باد! اگر روی، به سر کوی دلبرمهمراه خود بیار، به من بوی دلبرم
کو قاصدی و، نامه بری کز ره وفااز من پیام و نامه، برد سوی دلبرم
تعویذ چشم زخم کنم بهر خود اگرتاری فتد به دست من از موی دلبرم
خواهی شنید از سخنم نکهت عبیرگویم اگر ز خلق خوش و خوی دلبرم
بیداریم ز خواب، کجا هست تا به صبحبینم شبی به خواب، اگر روی دلبرم
در بوستان نرسته لب جوی تاکنونسروی، چو سرو قامت دلجوی دلبرم
مشکل دگر به جانب محراب رو کندزاهد ببیند از خم ابروی دلبرم
حیف است پر شکسته، به کنج قفس اسیر«ترکی» که هست مرغ سخن گوی دلبرم