شمارهٔ ۴۲ - طلعت آفتاب
ای قدت راست تر، ز شاخهٔ ساج!وی رخت صاف تر، ز صفحهٔ عاج!
به تو ای پادشاه کشور حسن!خوبرویان دهند باج و خراج
تا به دیدم کمان ابرویتتیر عشق تو را شدم آماج
خال هندوی رهزن تو نمودخانهٔ طاقت مرا تاراج
فرق ما بین توست با دگرانطلعت آفتاب و، نور سراج
زر عشق تو گشت چون رایجپیشهٔ عاشقی گرفت رواج
به یکی بوسه از تو محتاجمچون گدایی به درهمی محتاج
با دلم آنچه کرده ای تو، نکردپنجهٔ شاهباز با دراج
از دوای طبیب می نشوددرد عاشق به هیچ گونه علاج
غرق در بحر بیکران را نیستخبری از تلاطم امواج
دوستی کردن تو با «ترکی»پنبه و آتش است و، سنگ و زجاج