گنج

شمارهٔ ۴۱ - شرط دوستی

۹ بیت
روز نخست، دل به تو دادم عبث عبثداغ غمت به سینه نهادم عبث عبث
دیدم کمند زلف خم اندر خم تو رادانسته در کمند، فتادم عبث عبث
دل بر تو بستم از سر شب، تا به صبحدماز دیده راه اشک، گشادم عبث عبث
هر شب ز هجر روی تو بی داد می کنمروزی نمی رسی تو به دادم عبث عبث
من شرط دوستی به تو آرم به جا و توبستی کمر چرا؟ به عنادم عبث عبث
دانم که هیچ وقت، تو یادم نمی کنیاما نمی روی تو زیادم عبث عبث
باشد که بینمت چو از این کو چه، بگذریدر راه انتظار، ستادم عبث عبث
نبود به غیر وصل تو در دل مرا مراددانم نمی دهی تو مرادم عبث عبث
«ترکی» زمان صحبت جانان نمی رودتا عمر باقی است، زیادم عبث عبث