شمارهٔ ۴۰ - گلشن وصل
از من ای دوست! تو را مهر بریدن عجب استدر حق من سخن غیر، شنیدن عجب است
جان من آمده از حسرت لعل تو به لبلب چون لعل تو را غیر مکیدن عجب است
بر سر کوی تو یک عمر نشستن، سهل استنمک وصل تو روزی، نچشیدن عجب است
آهوی چشم تو نخجیر کند شیران راآهو اندر عقب شیر دویدن عجب است
از تو ای خواجه! که صد بنده به یک بوسه خریبندهٔ مثل منی را نخریدن عجب است
چشم را چشم کبودان، سیه از سرمه کننداز تو بر چشم سیه، سرمه کشیدن عجب است
گر خلد خار فراق تو به جانم نه عجبگلی از گلشن وصل تو نچیدن عجب است
نیش فصاد ز دست تو گشاید رگ خونخونش از چشم من زار، چکیدن عجب است
جان فدا کردن «ترکی» به تو نبود عجبیجان فدا کردن و، روی تو ندیدن عجب است