شمارهٔ ۴ - صید صحرا
تو را که گفت که بگشای روی زیبا راکه تاب روی تو بر بود طاقت ما را
دم نسیم صبا مشک بیز خواهد شداگر پریش کنی زلف عنبر آسارا
اگر تو شانه به زلف سیاه خویش زنیسیاه روز کنی عاشقان شیدا را
اگر تو مایل دریا و موج دریاییبیا به دیده من بین تو موج دریا را
مزن به تیر، که من خود اسیر دام توامبه تیر، کس نزند مرغ رشته در پا را
نکرد در دل سخت تو آه من اثریکه می گداخت به یک شعله، سنگ خارا را
نظر به چشم عنایت مکن به سوی رقیبکه روشنی ندهد سرمه چشم اعما را
دراز دستی زلفت نگر که «ترکی» راچنان گرفت که صیاد، صید صحرا را