شمارهٔ ۳۱ - سرو صنوبر
باز این تویی بتا! که خطت مشک و عنبر استرخساره ات بهشت و لبت حوض کوثر است
باز این منم که دیده ام از خون دل تر استجسم چو تار زلف تو باریک و لاغر است
باز این تویی که قد بلندت به راستیدر باغ حسن، غیرت سرو صنوبر است
باز این منم که از غم زلف سیاه توبر دیده روز روشنم از شب، سیه تر است
باز این تویی که مژهٔ خون ریز چشم توصد جعبه ناوک است و صد قبضه خنجر است
باز این منم که از غم روی چو ماه توشب تا به صبح، دیدهٔ من پر ز اختر است
باز این تویی که هر که تو را دید بی نقابگفت این جمال نیست که خورشید خاور است
باز این منم که هر که مرا دید فاش گفتکاین «ترکی» بلاکش از ذره کمتر است