شمارهٔ ۲۷ - حلقهٔ چشم
قسم جانا! به جان دوستانتکه دارم دوست تر از جسم و جانت
شب و روز از خیال بوی زلفتشدم لاغرتر از موی میانت
چکد خون دل از چشمم چو یاقوتز هجر لعل چون قوت روانت
مرا هر دم رسد از سینه تیریاز آن ابرو ی خم تر از کمانت
تو شیرین خنده گر خندی به گلزارنخندد غنچه از شرم دهانت
سمند خویش را آهسته تر رانمشو یکباره دور از همرهانت
دگر در باغ ننشاند صنوبراگر قامت به بیند باغبانت
رکابت را کنم از حلقهٔ چشمبه دستم گر رسد روزی عنانت
رقیبان من از حسرت بمیرنداگر نام من آید بر زبانت
ولی من خود از آن شوقی که دارمهمی خواهم که تا بوسم دهانت
شکر می ریزد از کلک تو «ترکی»نی قند است گویی در بنانت