گنج

شمارهٔ ۲۶ - درای کاروان

۱۱ بیت
لب لعلت، مرا آرام جان استدو چشمت، فتنه آخر زمان است
عجب از خال هندوی تو دارمکه او را بر لب کوثر، مکان است
قدت شمشاد، یا سرو روان استلبت یاقوت، یاقوت روان است
شدم از غصه چون موی میانتکه موی است اینکه داری یا میان است
دهان است اینکه داری، یا که غنچه استندانم غنچه است این یا دهان است
ندارد ترک چشمت گر سر جنگچرا؟ پیوسته با تیر و کمان است
شبی با تو به سر بردن به عمریمرا خوشتر ز عمر جاودان است
همی خواهم که آیم در وثاقتولی خوفم همه از پاسبان است
به امیدی که آیی از سفر بازدو گوشم بر درای کاروان است
مران از خویش «ترکی» را که دایمتو را همچون سگی بر آستان است
چو شهبازش نباشد چشم بر گوشتولی قانع به مشتی استخوان است.