گنج

شمارهٔ ۲۵ - دیدهٔ دریایی

۸ بیت
ساقی چه می ایی بود که در ساغر من ریختکآتش ز یکی جام، ز پا تا سر من ریخت
این می چه می ایی بود که از خوردن این میچون قطرهٔ باران، عرق از پیکر من ریخت
بی شک می عشق است و همین است و جز این نیستاین می که به پیمانهٔ من دلبر من ریخت
خون من درویش تهی دست حلالشگر خون من آن دلبر سیمین بر من ریخت
تیری ز کمان خانهٔ ابروش رها کردخونی که نبود از بدن لاغر من ریخت
درج گهرش دیدم و یاقوت لبش رااز دیدهٔ دریایی من، گوهر من ریخت
من مرغ خوش الحانم و، از سنگ حوادثافسوس و صد افسوس که بال و پر من ریخت
«ترکی» به کفم دفتر اشعار فروشستسیلاب سرشکی که ز چشم تر من ریخت