گنج

شمارهٔ ۲۳ - قبلهٔ ابرو

۹ بیت
دل برده زمن دلبرکا! غمزه و نازتبربوده زکف صبر و توان، زلف درازت
بگرفت دلم را خم گیسوی کمندتبگداخت تنم را غم فولاد گدازت
بازآی که از رفتن تو جان ز تنم رفتجان باز شود روزی اگر بینم بازت
سوی تو بود روی نیاز همه کس لیکجز خود نبود سوی کسی روی نیازت
از بس که بود در نظرم قبله ابروتحاشا که فراموش کنم وقت نمازت
در گوش تو زلف تو شب و روز، چه گویداین زنگی بدخو ز چه شد محرم رازت؟
بس شعبده بازی کند این خالک هندوتفریاد از این هندوک شعبده بازت
ای عشق چه چیزی تو که هستند طلبکار!ترسا زکلیسا و مسلمان ز حجازت
«ترکی» تو مکن کاهلی از پیروی عشقکآخر به حقیقت برساند ز مجازت