شمارهٔ ۲۲ - لعل درفشان
جانا! شکن میفکن بر طاق ابروانتچین و شکن بود خوش بر جعد گیسوانت
خون می چکاند از دل، مژگان چون خدنگتدل می رباید از کف، ابروی چون کمانت
روزی عنایتی کن، بگشای غنچه لبتا بشنوم کلامی از لعل درفشانت
خواهم که آیم از شوق، شب ها به پای بوسیاما چه چاره سازم با ظلم پاسبانت
گر تو زنی به تیرم، دل از تو برنگیرمحاشا که من شوم دور، از خاک آستانت
گردیده ام به روزی گر من تو را نبینمخوشتر بود که بینم همراه دیگرانت
در گردنم بیفکن، از زلف خویش طوقیدر کوی خویش جاده در جرگه سگانت
یک بوسه گر فروشی جانا! به قیمت جانهستم به جان خریدار، گلبوسه از لبانت
«ترکی» ز بس که شعرت، باشد لطیف و شیرینگویا که قند مصری، می ریزد از دهانت