شمارهٔ ۱۹ - دو زلف پر خم
پرده بردار از رخ چون آفتابحیف باشد آفتاب اندر حجاب
آفتاب از شرم ننماید طلوعگر ز رخ یک لحظه برداری نقاب
هر که بیند آفتاب روی توآفتابش نیم شب آید به خواب
تاب از دلهای مردم می بریزان دو زلف پرخم و، پرپیچ و تاب
زلف پرچینت کمند رستم استگردن ما گردن افراسیاب
مانده چشمم خیره در رخسار تودیده نتوان بست حربا ز آفتاب
از لب لعلت چسان دل برکنمصبر نتوان کرد مستسقی بر آب
چشم مستت خنجر از مژگان به کفدارد و، دارد به قتل ما شتاب
بی گنه، خون کسی را ریختنگوییا در کیش وی باشد ثواب
گرنه خون عاشقان ریزی چرا؟روز و شب سر پنجه داری در خضاب
نیست ما را تاب مهجوری ز توبی سبب از ما نگارا! رخ متاب
داده «ترکی» را بده ورنه کندشکوه از دست تو پیش بوتراب
شیر حق صهر نبی فخر بشرسرور دین، شافع یوم الحساب