گنج

شمارهٔ ۱۲۹ - بادهٔ عشق

۹ بیت
دلم باشد اسیر خوب رویینگاری، شوخ و شنگی، تندخویی
سر من در خم چوگان زلفشبود سرگشته تر گویی ز گویی
چو یاد آید مرا محراب ابروشکنم هر دم ز خون دل وضویی
ز هجر قامت و موی میانشتنم گردیده لاغرتر ز مویی
بیفکن ساقیا! خشت از سر خممعطر کن دماغم را ز بویی
ز زهد خشک جانم در عذاب استبده جامی که تر سازم گلویی
مرا همره سوی میخانه میبربنه از می به دوش من صبویی
کرم کن ساقیا! از سوزن میجراحات دلم را کن رفویی
بیا «ترکی» تو هم از بادهٔ عشقبزن جامی، برآر از سینه هویی