شمارهٔ ۱۲۸ - قرص آفتاب
جانا! چرا نپوشی بر روی خود نقابی؟تا کی گشاده رویی تا چند بی حجابی؟
یا رو، گشاده مگذار پا از سرای بیرونیا بر رخت بیفکن از زلف خود نقابی
مشتاقم آن چنان من بر لعل می پرستتچون شب نشین به خوابی یا تشنهٔ برآبی
شب ها به وعدهٔ وصل پیوسته مانده تا صبحگوشم به راه پیغام، چشمم به فتح بابی
از قامت دل آرا، وز عارض سمن ساچون سرو بوستانی، چون قرص آفتابی
آن چشم سرمه سایت، وان خال دل ربایتجادوی فتنه بازی ست، هندوی بی کتابی
آن لعل آبدارت، وان زلف تابدارتآن درج پر ز گوهر، وین خم به خم طنابی
لطفت به حالت دوست، قهرت به جای دشمنآن آیتی ز رحمت، وین آیت عذابی
ملک وجود «ترکی» ویرانه شد ز عشق اتشه کی خراج گیرد از کشور خرابی؟