شمارهٔ ۱۲۷ - نکهت عنبر
آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندیای کاش! چو من عاشق و دیوانه شدندی
گر عاشق و دیوانه شدندی چو من امروزخود طعنه به دیوانگی من نزدندی
احوال دل مرغ گرفتار چه داند؟مرغی که یکی روز نیفتاده به بندی
بنما رخ چون مجمر آتش که بسوزیماز مردمک دیده برای تو سپندی
از چشم حسودان بداندیش بیندیشترسم به وجود تو رسانند گزندی
سر تا قدمت بسکه بود دلکش و شیرینجانا! نی قندی تو و یا تاجر قندی
از باد صبا می شنوم نکهت عنبردر زلف تو گویا مجاور شده چندی
از قافله پس ماندهٔ مسکین خبرت نیستای قافله سالار! که بر پشت سمندی
گو در سر سودایی من پند نگیردآن کس که مرا می دهد از عشق تو پندی
«ترکی» نتواند ز کمند تو گریزدکز زلف تو در گردنش افتاده کمندی