گنج

شمارهٔ ۱۲۶ - بوی پیرهن

۱۱ بیت
دلم فتاده در آن زلف پر شکن که تو داریقرار بده ز من، آن لب دهن که تو داری
قدَت چُو سرو، خطَت چون بنفشه، زلف چون سنبل،کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری
عجب ز فتنه این چشم فتنه بار تو دارمکه فتنه بارد از این چشم پرفتن که تو داری
خوش است چاه زنخدان و زلف چون رسن توتبارک الله از این چاه و این رسن که تو داری
به صورتت نتوانم کنم نظاره که ترسماز آن دو ترک کمان دار تیرزن که تو داری
به غیر راهزنی نیست کار هندوی زلفتنعوذباالله از این خال راهزن که تو داری
تن و بدن شود آزرده ات ز پیرهن ، ای گل!زهی ز نازکی این تن و بدن که تو داری
ز بوی پیرهنت زنده می شود دل مردهچه حکمت است دراین بوی پیرهن که تو داری
کجاست شهر و دیار تو و کجا وطن توخوشا به مردم آن شهر و آن وطن که تو داری
مرا غلام خودت خوان که هیچ خواجه نداردچنین غلام هنرپیشه ای چو من که تو داری
به معنی سخنت «ترکیا» نبرده کسی پیسخن شناس کند فهم این سخن که تو داری