گنج

شمارهٔ ۱۲۳ - آیینهٔ دل

۱۲ بیت
تو به دین حسن که در پرده،دل از خلق رباییپردهٔ خلق دری گر ز پس پرده درآیی
در پس پرده نهانی و جهانی به تو مایلآه بی پرده که رخ به خلایق بنمایی
شاه خوبانی و شاهان همه هستند گدایتبر سر کوی تو آیند شهان، بهر گدایی
آدمی زاده ندیدم به چنین حسن و لطافتبه که مانی تو که سر تا به قدم، نور خدایی
سخنت زنگ دل از آیینهٔ دل بزدایدبه سخن لب بگشا تا غمم از دل بزدایی
در سر زلف گره گیر تو مشکل شده کارمگره ار باز کنی، مشکل ما را بگشایی
سرو شرمنده شود گر تو به بستان به خرامیغنچه دل تنگ شود گر به تکلم، تو بیایی
بوی مشک ختن از موی تو آید به مشاممنازنینا! تو مگر نافهٔ آهوی ختایی
جز خیالت به دلم نیست دگر هیچ خیالیجز هوایت به سرم نیست دگر هیچ هوایی
به وفایت که سر از عهد و وفای تو نپیچمز آنکه دانم که به من، بر سر عهدی و وفایی
«ترکیا» حملهٔ روبه صفتان در تو نگیردهمه دانند که تو کلب در شیر خدایی
شیر حق، سرور مردان، علی عالی اعلاآنکه بر رهبریش کس نبرد راه به جایی