شمارهٔ ۱۲۱ - در و مرجان
ای که در حسن، ماه تابانیاز لطافت چو حور و غلمانی
راست گویم به راستی قدتسرو نبود به هیچ بستانی
نه طبیبی که مورث دردینه حبیبی که دشمن جانی
به تو مشتاقم آن چنان که به آبتشنهٔ خسته در بیابانی
دامنم پر زاشک و خون دل استگر خریدار در و مرجانی
می شنیدم که نیست در تو وفاچون بدیدم هزار چندانی
خشم آلوده با من استی و بسبا رقیبان مدام خندانی
به طریقی که کشته ای تو مرانکشد کافری، مسلمانی
ترک چشم تو خون «ترکی» ریختتو مگر حکمران ترکانی؟