شمارهٔ ۱۰۹ - مرغ سحرخیز
حاشا که ز شمشیر تو پرهیز کنم منخود را سپر خنجر خون ریز کنم من
گویند که پرهیز کن از عشق نکویاناز عشق محال است که پرهیز کنم من
شب ها ز خیال تو به چشمم نرود خوابخود را زفغان، مرغ سحرخیز کنم من
هرگه نظرم بر لب میگون تو افتدپیمانه ز خون مژه لب ریز کنم من
هر لحظه به یادم لب شیرین تو آیدچون صحبتی از خسرو پرویز کنم من
رخسارهٔ زیبات ز بس صاف و لطیف استآزرده شود گر نظری تیز کنم من
ریزد شکر از لعل لبت گاه تکلمجان برخی آن لعل شکرریز کنم من
صد نافه چنین دزدمش از هر خم و هر چینگر دست در آن زلف دلاویز کنم من
ای ترک! اگر باز نداری دل «ترکی»عرض تو به شهزادهٔ تبریز کنم من