شمارهٔ ۱۰۸ - زلف عنبرین
ای رخت چون ماه تابان! وی خطت چون مشک چینای عیان در هر خم زلف تو چندین عقد و چین!
چین بر ابروی خم افکندن نباشد خوش نماخوش بود چین و شکن بر آن دو زلف عنبرین
قامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببارعارضت ماهی ست گر مه را بود جابر زمین
آن سیه خالی که در کنج لبت دارد مکانهندویی ماند که باشد بر سر کوثر مکین
خال دزد رهزنت جا کرده بر کنج لبتهیچ دزدی را نباشد این چنین حضی حصین
ماه با عقرب قرین کرده به ماهی یک دو روزعقرب زلف تو باشد روز و شب، با مه قرین
ما گدایان سر کوی توایم ای شاه حسن!دیده بگشا یک دمی، حال گدایان را ببین
خنده می آید تو را بر جسم رسم لاغرمهر که را بیماری عشق است کی گردد سمین
داد «ترکی» را بده ورنه برم من شکوه اتپیش سلطان نجف، یعنی امیر المؤمنین