گنج

شمارهٔ ۱۰ - منصب شاهانه

۸ بیت
قدمی رنجه کن ای دوست! به کاشانه ماساز آباد ز خود کلبه ویرانه ما
می و معشوقه و مطرب همه یکجا جمعندچشم بد دور از این مجلس رندانه ما
پای از سر نشناسیم حریفان مددیساقی این می زکجا ریخت به پیمانه ما
شحنه شهر که از مست کشد پوست ز تنگو بیا و بشنو نعره مستانه ما
ترک مسجد کنی از زاهد پشمینه قباگر گذارد فتد از کوچهٔ میخانه ما
به حقیقت نتوان دید جمال بت ماچشم زاهد که بود تنگ تر از خانه ما
دل به زنجیر سر زلف نگاری ست به بندعاقلان را چه خبر از دل دیوانه ما
ما گدایان در خانهٔ شاه نجفیمهر کسی را نرسد منصب شاهانه ما