شمارهٔ ۹۹
چاک است گویا پیراهن صبحانجم بریزد از دامن صبح
شبگیر میکن گر میتوانینظاره مهر از روزن صبح
مانند خور باش تا بگذرانیتیر اجابت از جوشن صبح
سودای غم را دیگر علاجیهرگز نباشد جز روغن صبح!
چاک دلت را نتوان رفو کردجز رشته آه با سوزن صبح
سریست مخفی بدرید ناگهپیراهن شب اندر تن صبح!
چرخ از کواکب دارد تنقلمیبگذراند پرویزن صبح
مانند بلبل فریاد میزنتا بو که آیی در گلشن صبح!
راه توصل کس را نباشدبیهادی شب در مسکن صبح
گنج سعدت باشد نصیبتگر بهره گیری از مخزن صبح
جاوید بادا اشعار طغرلچیدست گوهر از معدن صبح!