گنج

شمارهٔ ۱۰۰

هرکس که باشد همخانه صبحچون مهر گردد پروانه صبح
دارد ز مستی چون بحر مواجاندر دهن کف دیوانه صبح
در آخر شب زنهار گوییدبا گوش خورشید افسانه صبح
مشاطه را گو سازد مطراگیسوی شب را از شانه صبح
فرض است با ما ناآشناییهرکس که باشد بیگانه صبح
در بزم امکان بی‌سعی و کوششواصل نگردد جانانه صبح
غافل مباشید یاران که داردگنج فراوان ویرانه صبح!
صد خوشه خرمن حاصل توان داددر مزرع دل از دانه صبح
در سینه جا کن هرگه که گویددرس ادب را فرزانه صبح
نظاره می‌کن مانند طغرلاز روزن دل کاشانه صبح!