شمارهٔ ۹۸
میکنم جان در غم او کندن جانم عبثدر وفایش عهد کردم عهد و پیمانم عبث!
نالهام بشنید و تأثیری به گوش او نکرداز فراقش گریه و فریاد و افغانم عبث!
دانه اشکم نشد سرسبز در باغ امیددر رهش شد قطرههای چشم گریانم عبث
نیست از عشقش مرا سرمایه جز سامان غملیک در هجران او تمهید سامانم عبث!
چون سگان نان دادمش تا رام من گردد رقیبحسرتا با این سگ دیوانه شد نانم عبث!
در مریض عشق بیدرمانی درمان میشودهیچ درمانی به دردم نیست درمانم عبث!
مقصدم زین نسخه طغرل آنکه ماند نام منگر نماند نام من این نقش دیوانم عبث!