شمارهٔ ۹۷
پریشان جعد سنبل از سر زلف سمنسایتگشاده غنچه از خندیدن لعل شکرخایت
بود نظاره چون آیینه لذتگیر دیدارتسراپا دیده نرگس بود محو تماشایت
بهارستان گلزار جمالت عالمی داردسری کو تا بود خالی ز سودای تمنایت؟!
روی دور از برم، جان از تنم آید برون آن دمبیا تا جان دمد در تن ز طرز آمدنهایت!
به راهت ز انتظاری دیده ما شد سفید اینجاببخشا توتیای دیده از خاک کف پایت!
ز حسرت مردم ای بدخو نشینی چند با تنهابود آیا که من بینم تو را خالی ز تنهایت؟!
به دل مهر تو دارد طغرل از اغیار پنهانیبیا سویم الفآسا میان جان دهم جایت!