شمارهٔ ۸۲
بس که بیرنگی درین گلشن دلیل رنگ اوستعرض جوهر صیقل آیینه را از زنگ اوست
میزند هر لحظه دم از موج طوفان بقاشوخی خون شهیدان از حنای چنگ اوست
تا نگردد سوده از رفتار پای توسنشحلقه چشمم کنون نعل سم شبرنگ اوست
نیستم آسوده هیچ از سنگباران رقیببر سرم سنگی که میآید همه از سنگ اوست!
نیست اندر باغ امکان چون گل رویش گلیحسن یوسف را به او نسبت مده کین ننگ اوست!
مار گیسو سر به سر پیچیده با سرو قدشاین فسون یک شعلهای از شیوه نیرنگ اوست
گرچه از هجران او از دیده باریدم گهرگوهر اشکم همه پیرایه اورنگ اوست
مهر محنت زد قضا بر محضر دیوان ماپیش سلطان محبت صلح ما از جنگ اوست
نیست یک دل در جهان بیساز قانون غمشنغمه زیر و بم «عشاق » از آهنگ اوست
ای خوشا طغرل که بیدل میسراید مصرعیخاک کن بر فرق آن سازی که بیآهنگ اوست