شمارهٔ ۷۸
عقیق از حسرت لعل تو خون استهلال از شرم ابرویت نگون است
به حالم رحم کن ای شوخ ظالمکه از هجر تو احوالم زبون است!
چو من از یک نگه صد کشته داریمی میخانه چشمت فسون است
دلم بردی و دلداری نکردیانیسم محنت و یارم جنون است!
به یاد حسرت میم دهانتقد عشاق از غم همچو نون است!
بیا ای جان که جان مستمندتبه استقبال تو از تن برون است
الا ای شوخ بیپروای ظالمنمیپرسی که احوال تو چون است!
گل روی تو را تا دید طغرلدلش چون غنچه دائم غرق خون است