شمارهٔ ۷۲
بس که هستی همه سامان وجود عدم استساز قانون بقا را ز فنا زیر و بم است
دوستان بیهوده در عالم امکان هرگزدل آسوده مجویید که بسیار کم است!
ذرهای مهر جهان در دل خود راه مدهمطلع صبح طرب از افق شام غم است!
حال مستقبل و ماضیست عیان در عاشقآنچه در لوح دل ماست نه در جام جم است!
نیست آسان به بیابان غم او رفتنکه درین بادیه اندر رهش از سر و رم است
اثر شهرت عشاق به عالم باقیستبید مجنون به سر تربت مجنون علم است
عاشقان را مگر از مکتب آزادی غممصرع قامت برجسته او یک رقم است؟!
در میان من و او خامه نباشد محرمآنکه افشا کند اسرار زبان را قلم است
محو امید تماشای خرام اوییمحیرت ما همه از صورت نقش قدم است
ای خوشا مصرع دریای معانی طغرلرشته عمر ز اشکم به گره متهم است