شمارهٔ ۷۳
فرصت عهد جهان از صبح هستی یک دم استرنگ و بوی باغ امکان همچو مهر شبنم است
برگ گل در باغ از باد خزان تاراج شددر بر بلبل نگر اکنون لباس ماتم است!
در نوای پرده عشاق ما مضراب نیستنغمه ساز محبت بس که بی زیر و بم است
من شهید ابرویم با جوهر تیغش قسمسرخط بختم نگون چون نام اندر خاتم است
گرچه باشد در جهان از نام من آوازهایآنچه ظاهر میشود از این نگین نقش غم است
آنقدر در آتش شوق محبت سوختمدود آهم در لوای عشق اکنون پرچم است!
وصل داری آرزو باید شدن از دلبریدر حریم حرمت دلدار دل نامحرم است
بگذرید ای ناجوانمردان ز سودای هوسشهرت جود و سخا مخصوص نام حاتم است!
من همیبینم به فکر خویش طغرل دم به دمهرچه در آیینه اسکندر و جام جم است!