شمارهٔ ۶۵
چند روزی در جهان ای عمر مهمانی بس استاز حصول مدعا آه پشیمانی بس است
آرزوی جاه داری گر ز نقش اعتباریاد تعمیر خیالت خانه ویرانی بس است
گشتی از درس کمال امروز غافل مر تو راهمچو یبروحالصنم یک نام انسانی بس است
چند گویی کز تعلقهای امکان بگذرمبگذری گر از جهان یک دامن افشانی بس است
گیر در راه طلب از نقش پای او سبقمر تو را آیینهسان یک چشم حیرانی بس است
تا کجا خواهی کز آشفتن به جمعیت رسماز تصورهای زلفش یک پریشانی بس است
گر همیخواهی که اسپ خویش از فرزین کنیدر بساط نرد غم یک دانه گردانی بس است
دوش از سیب زنخدانش گرفتی بهرهایاز لب لعلش تو را امروز خوبانی بس است
تا به کی گویی که خوانم دفتر عشاق را؟!از کتاب محنتش یک سطر اگر خوانی بس است!
کعبه بیت اللّٰه فکر مرا طغرل کنوناز شکار صید معنیها یکی بانی بس است!