گنج

شمارهٔ ۶۶

خاکساری بس که ما را شهپر بال رساستگرد ما را از ضعیفی خانه بر دوش هواست
سایه از افتادگی خورشید دارد در بغلدستگاه مفلسی را اعتبار کیمیاست
تا توانی کار اندر مزرع دل تخم اشکدانه این کشت را ز ابر کرم نشو و نماست
هرکجا باشد همان لیلی بود منظور اودر دل مجنون مگر آیینه گیتی‌نماست؟!
دوش پای ما مگر از مرکز غم شد برون؟!هرچه می‌آید به ما امروز از پرگار ماست!
تا به عرض جلوه آمد عکس رخسار گلشجوهر آیینه زیر شبنم موج حیاست
قطره‌ای ظاهر نشد از جوشش شوق دلمآب این سرچشمه را از موج زنجیری به پاست
می‌کنم کوه دلم را از غمش چون کوهکنلیک چون من کی کسی در عشق او صبرآزماست؟!
عالمی محوند چون آیینه در راه غمشدیده عشاق را سرمشق حیرت نقش پاست
حاصل عشقت که ابرویش گواهی می‌دهدچون کمان خمیازه‌ات آغوش این قد دوتاست
شد یقینم طغرل از درس محبت این سخنرهبر عاشق سوی معشوق نقش بوریاست