گنج

شمارهٔ ۶۱

تا نهال قامت او را صنوبر چاکر استدر چمن قمری ز حسرت همدم خاکستر است
بر ثبوت امتیاز حسنش از خوبان دهرسبزه خط زمرد فام لعلش محضر است
دوش در گلشن حدیث جعد گیسویش گذشتسنبل امروز از خجالت پایمال صرصر است
در خیال لعل او چون غنچه بگشایم دهنناقه فکرم سراپا زیر بار شکر است!
بر فروغ دیده منت کی کشم از توتیامردم چشم مرا تا روی خوبان منظر است؟!
خواست هوشم در شب زلفش شبیخون آوردشحنه خالش گرفت کین دور شاه دیگر است!
طغرل از آسیب چشم بد جمالش را چه باکتا دلم در آتش عشقش سپند مجمر است!