گنج

شمارهٔ ۵۹ - حبیب‌جان

حزین منشین که نوروز بهار استجهان چون خضر خطت سبزه‌زار است
بهار افروخت زینت در گلستانمحل فیض سیر گلعذار است
گل و سنبل پریشان از صبا شدفراز و شیب صحرا لاله‌زار است
به یک سو نوحه‌گر قمری ز کوکونوای بلبل و صوت هزار است
چمن زینت‌فزا شد از بهارانرخ یارم همیشه نوبهار است
از آن با گل شود با منطقی شرطرخ و گیسوی او لیل و نهار است
ندارم طاقت دوری ز وصلشچو گل جانان و طغرل همچو خار است