شمارهٔ ۵۸
هر کرا شوخ پریرخسار استساغر عشرت او سرشار است
زاهدی را که صفا در دل نیستسبحه او نه کم از زنار است
زلف او دیدم و گفتم در دلهرکجا گنج بود گر مار است
از لبش وقت سخن در باردلعل او را ز بدخشان عار است
کی بود یار بری از اغیار؟!یک گلی نیست که او بیخار است!
در طلب نه تو قدم آهستهکوه این بادیه ناهموار است!
کوهکن جان به عبث میبازدکندن کوه غمش ناچار است
عقد زلفش نشود حل آسانکه به هر حلقه او اسرار است
بیفنا کی بود امکان وصولبه حریم حرمش گر بار است!
خرده در گفته طغرل کم گیرکاسنی هم گلی از گلزار است!