شمارهٔ ۵۵
زهی آیینه را حیرت خیال عکس تصویرتکمان فتنه را ناوک حدیث چشم زهگیرت!
چو خاک اکنون به باد از آتش تیغ توام لیکنبسی جوهر ز خونم گل کند از آب شمشیرت
نمیروید به جز یاقوت دیگر هیچ از خاکشاگر ریزد به هر جا قطرهای از خون نخچیرت
وجوب سرنوشت خامه نی نیست بشکستندرستی نیست ممکن در قلم انشای تصویرت
نبندد بسته زلفت در شادی به روی خودکه فتحالباب غم دارد همین آواز زنجیرت
صفا همچون عرض شد لازم جسم لطیف تومگر از جوهر خورشید بنمودند تخمیرت؟!
ز نیرنگ عجایبخانه چشم تو حیرانمکه دارد فتنه را بیدار خواب ناز تعبیرت
ز بوی غنچه مدح تو اکنون وقت آن باشدگلستان بشکفد در صفحهام از رنگ تحریرت
کماندار خیال ابرویت تا ناوکافکن شدنفس مانند رنگم رفت دنبال پر تیرت
چه افسون است یارب در زبان مار آن گیسوکه عالم را کنون با یک سر مو کرد تسخیرت؟!
خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرلقیامت میکشد کلک فرنگستان تصویرت