گنج

شمارهٔ ۴۹

می‌برد لعل لب او نشئه از موج شرابمی‌کشد دامان زلفش از گریبان گلاب
لمعه برق رخش هر دم به عشاق آن کنددر بیابان تشنه را تشویش نیرنگ سراب
هر زمان دل آرزوی آب تیغت می‌کندتا به کی شمشیر احسان تو باشد در قراب؟!
توشه لخت جگر دارم به راهت دود غممی‌زند فواره ترسم تیره گردد این کباب
نسخه دیوان حسنت را چسان احصا کنم؟!گر جهان دفتر شود وصف تو ناید در حساب؟!
ای جفا اندیشه بدخو خدا را شفقتی!چند باشم از شکنج محنت غم در عذاب؟
کرده استاد ازل امروز با صد خون دلغنچه‌ات را از گلستان لطافت انتخاب
تا دم روز قیامت مادر ایام راچون تو فرزندی نباشد خانه‌زاد آفتاب
گیسوی شیرین بود زنجیر پای کوهکنطره لیلی بود در گردن مجنون طناب
از سویدای دلت زن رشحه فال امیدموجب باران بود گر تیره بنماید سحاب
شام غفلت رفت آخر صبح نومیدی دمیدتا کجا آباد باشد خانه هستی خراب؟!
گویمش صد آفرین با خاطر دراک اوهرکه بنویسد به اشعار من طغرل جواب!