شمارهٔ ۴۸
ماه در پیش رخت یک لمعه باشد از سرابگل ز دیوان جمالت یک ورق از صد کتاب
فکر زلفت داشتم شوقت به دل زد آتشیسوختم چندان که پیچیدم به خود زین پیچ و تاب
عارضی چون مهر داری زآه ما غافل مباشتا نگردد آفتابت تیره از جوش سحاب
از دل زاهد نباشد بهره کنز عشق راشاه را حاصل نگردد مال از ملک خراب
من شهید تیغ عشقم دود آهم شد علمبر سر خاکم گذر کن تا نمانی از ثواب
طائر نظاره با خاک در او چون رسدبر فلک همپایه باشد از بلندی آن جناب!
در تلاش جستجوی حلقه گیسوی اوموج دارد آبله بر پای هر دم از حباب
یک جهان خنجر مهیا کردی از مژگان خویشتا کی استغنا خدا را بهر قتل من شتاب!
دم به دم جوش خیال شبنم روی گلشز آسمان حسن میتازد به فرقم چون شهاب
از نگه بر روی او ساز بم خود زین کنتا ندرد از تماشا بر رخش طرف نقاب
تیرهبختیها نصیبم شد ز دیوان ازلسرنوشتم را قضا کردست از بال غراب
چند روزی شد که دارم با تأمل الفتیشاهد معنی همان بهتر که نبود در حجاب
تا ز فیض آگهی طغرل سخن سر کردهامبعد من شاعر کسی دیگر نمیبیند به خواب